خرید بک لینک
اگر جهت چرخش زمین معکوس شود چه اتفاقی میفتد؟در سال 2018 در نتیجه ی یک شبیه سازی کامپیوتری در اجلاس عمومی اتحادیه علوم زمین اروپا که در اتریش برگزار شد، نشان داد که با برعکس شدن جهت چرخش زمین:شمال آمریکا را بیابان خواهد پوشاند. تپه های شنی جای جنگل های بارانی آمازون رو در آمریکای جنوبی می گیرند. از مرکز آفریقا تا خاورمیانه مملو از منظره های باشکوه سبز رنگ خواهد شد. همچنین براساس نظر دانشمندان با برعکس شدن جهت چرخش زمین یخبندان های زمستانی غرب اروپا را فلج خواهد کرد. سیانوباکتری ها (گروهی از باکتر

برچسب: نویسنده: یاسین قنبری تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 20:48

داشتیم صحبت می کردیم. از تغییر گفتیم. تغییراتی که تو طول عمر کممون اتفاق افتادن. طرز فکر ۱۰ سالگی، ۱۵، ۲۰ و ۲۲ و ۲۳ و ... رو مرور کردم با خودم. چقدر عوض شدم. من حتی آدمِ سه ماه پیش هم نیستم.هر موجودی در مسیر حیاتش داده هایی رو دریافت می کنه، تجزیه تحلیل می کنه، در آخر به یک خروجی می رسه. این مسیر تکامله و لازمه ی زندگی کردن و حتی! زنده موندنه! که موجودات دست به تغییر بزنن. مثل گیاهی که ساقه اش واسه رسیدن به نور کج میشه. مثل بچه ای که یاد میگیره نباید به بخاری داغ دست بزنه.از احساسات نمی گم. نمیگ

برچسب: نویسنده: یاسین قنبری تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 20:48

دنبال یک کلمه می گشتم تا بتونم همه ی حرفام رو در اون خلاصه کنم. که مثلا روبه روی دکتر بشینم بگم این مشکل منه. هیچی نبود. هیچ چیزی نیست که بتونم بیانش کنم. بعد هی سعی می کنم به خودم دلداری بدم که به خاطر اضطرابت حافظه ات ضعیف شده و تمرکز نداری واسه همین نمی تونی عبارتها و کلماتی که بلدی رو بگی و حست رو بیان کنی. چرا؟چرا حتی وقتی تنش دارم و داغونم باز هم مغزم امان نمی ده. حتی امان نمی ده عمق واقعیت رو حس کنم فقط داره خود به خود تجزیه تحلیل می کنه و دلیل می تراشه. دلم می خواد از جلساتی که دارم فرار

برچسب: نویسنده: یاسین قنبری تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 20:48

یک وقتایی از اینکه کسی بهم دروغ میگه عصبانی میشم. یا مغزم سوت می کشه وقتی می بینم یک نفر نقشه کشیده و آدما رو مثل مهره های شطرنج طبق خواسته خودش حرکت می ده. حس نا امنی میاد سراغم و همزمان حس بی عرضگی. شاید در ظاهر اونا رو سرزنش کنم که چقدر پستن و فلان. اما در واقعیت بهشون حسودیم می شه. انگار که اونا توانایی بالاتری نسبت به من دارن. چیزی که اگر داشتم شاید بهتر می شد با مسائل و چالشای زندگی کنار اومد. حداقلش حسرت نمی خوردی که چرا یک فرصت رو فقط واسه احترام گذاشتن یا رعایت قوانین یا راست گویی از دس

برچسب: نویسنده: یاسین قنبری تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 20:48

کاشکی الان می تونستم واسه فردا برنامه بچینم. واسه تابستون یا نوروز.ای کاش می شد به اینکه قراره نوروز تعطیلات رو چطور بگذرونم و یا تابستون چه کاری کنم تا تجربه جدیدی باشه، فکر کرد.کاشکی می تونستم مثلا تو دریا غواصی کنم و از نزدیک لاک پشت، ماهی، مرجان، وال! ببینم.حس می کنم دوره. خیلی دوره. یک مسافرت معمولی. یک شنا کردن و غواصی تو دریا. یک دیدن وال از نزدیک. یک پیاده روی و شب طولانی تو خیابون تا صبح... زیادی از من دوره. زیادی با این جغرافیا غریبه...انگار تونایی فکر کردن به فردا رو از دست دادم.

برچسب: نویسنده: یاسین قنبری تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 20:48

یک وقتایی اتفاقاتی ممکنه بیفته. گریه می کنی و ناراحت میشی. یا سکوت می کنی و تو خودت می ریزی.یک وقتایی خشمگین میشی! تعجب می کنی که چطور تحمل کردی؟! و این تحمل کردن و طاقت اوردن تو رو ناراحت می کنه. انگار که غرورت شکسته باشه. در برابرخودت! چون بارها به خودت گفتی دیگه نمی خوام تکرار شه. دیگه نمیخوام اینجا بمونم. دیگه نمی خوام ابن شغل رو ادامه بدم. و ... ولی هی سعی کردی سازش کنی... و این حرصت رو در میاره. همین غرورت رو میشکنه.میفهمی تبدیل شدی به کسی که دیگه غروری نداره! اینه که آزار دهنده ست. و اگر

برچسب: نویسنده: یاسین قنبری تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 20:48

حس می کنم خودم نیستم. نه جسمم و نه ذهنم... همکارام میگن تو اون پارسالی نیستی! چیزی شده؟ و من جوابی ندارم و فقط طبق معمول می گم چیزی نیست... اما مشکل اصلی همینه که من مدامبگم چیزی نیست!چند وقت پیش داشتم فکر می کردم. دقیق تر از معمول. فهمیدم ۳ سالی میشه که رنگ سلامتی به خودم ندیدم. پاییز و زمستون یک جور درگیرم و بهار و تابستون یک جور دیگه. بعد یادم میاد که دوستم بهم می‌گفت تو همیشه مریضی. فکر می کنم این همیشه مریض بودنم من رو از خودم بیزار کرده. بقیه هم که خودشون به اندازه کافی دردسر دارن چرا باید

برچسب: نویسنده: یاسین قنبری تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 20:48

سال پیش پدر و مادرهای شاگردام به مناسبت تولدم یک گلدون درختچه کامکوات بهم هدیه دادن. منم اسمش رو گذاشتم "شهامت". خیلی دوستش داشتم می رفتم برگاش رو تمیز می کردم، آبش می دادم، میذاشتمش جلوی نور و نوازشش می کردم. چون اولین باری بود که شهامت به خرج داده بودم و محبت کردن دیگران (مخصوصا کسایی که ارتباط نزدیکی باهاشون ندارم) به خودم رو پذیرفته بودم.امسال تابستون مدام در رفت و آمد بودم. از طرفی خواهرم بچه اش سقط شد و نه سقط شدن عادی، کلی دردسر کشیدیم. دوبار عمل کرد و هنوز عوارض عملا باهاش هست. بعد از او

برچسب: نویسنده: یاسین قنبری تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 20:48

صفحه بندی